روزی که امدی....
سال 1389
ساعت7:50 چهارشنبه13 بهمن
یکی از فرشته های آسمونی
.
.
.

سال 1390
ساعت 18 پنجشنبه 13 بهمن
یک زنبور که عسل به زندگی مابخشید
.
.
.

بله من یک ساله شدم
یک جشن تولد اینو ثابت کرد با کلی مهمون ،کادو،خوراکی و
یک پسر خوب که اون شب آروم بود هیچ کاری نداشت و مامانش کلی ذوق کرده بود که انقدر پسر خوبی داره
و از همه مهتر این که اون پسر خوب برای اولین بار در عمر یک ساله اش ساعت 23 را هم دید
با یک کارت دعوت مهمونها خبر دار شدند

بعد خونمون این شکلی شد ومن در تمام این مدت که خونمون اینطوری میشد هاج و واج بودم و به هیچی دست نزدم و فقط با یک بادکنک کوچولو بازی میکردم


یک کیک خوشمزه که منم ازش خوردم

کلی تنقلات خوشمزه که برای مهمونهامون بود ومن ازشون نخوردم


میوه های خوشمزه که من از اینها هم خوردم

یک کادوی عالی البته بیشتر به کمک مامانم اومده

و هدیه من به دوستام

و کلاه تولدم

و غذاهای خوشمزه که من از این ها هم خوردم حتی ژله ها رو باور کن!!!!!!!!





روزی که امدی....
